loading...

روزنامۀ زندگی

یادداشت های کوتاه یک بانو

بازدید : 123
شنبه 30 آبان 1399 زمان : 0:38

کامنتی از طرف یکی از خوانندگان محترم وبلاگ قبلیم به دستم رسیده بود با این متن: من‌ی سوالی دارم خوشحال میشم کمکم کنید چرا بیشتر ادمایی ک میبینم واقعا حل مسئله بلد نیستن؟ من توی شبکه سلامت‌ی برنامه درمورد حل مسئله دیده بودم ک ب چ زیبایی مشکل شون رو با بیان کردن مشکل و راه حل‌های مختلف وخوب تونستن مسئله پیش اومده روحل کنن من کمتردیدم ک حتی خودم بتونم‌ی مسئله‌‌‌ای رو به این خوبی تفکیک کنم چجوری میشه حل مسئله رو یاد گرفت یا تقویتش کرد؟

ما بر اساس آنچه یاد گرفته ایم زندگی می‌کنیم. در بیشتر ما یادگیری بر اساس همان اصول آزمون و خطا که هدیه دوران کودکی مان است، صورت می‌پذیرد. ما مهارت حل مسئله را بلد نیستیم بنابراین وقتی می‌خواهیم به یک نفر جوانتر از خودمان مشورت بدهیم معمولا از این عبارت "تجربه به من ثابت کرده است که ..." استفاده می‌کنیم. البته این چیز بدی نیست که تجربه‌های تلخ و شیرین خود را به دیگران منتقل کنیم و آزموده را آزمودن خطاست ولی اینکار دو پیام برای گفتن دارد اول اینکه ما خودمان مسائل را ابتدا تجربه کرده و آنگاه به نتیجه رسیده ایم و بعد داریم این روش را که ممکنست نسخه تاریخ مصرف گذشته زندگی خودمان باشد به دیگری انتقال دهیم که شاید اصلا به کارش نیاید و یا مشکلش را دو چندان کند. نتیجه اینکه عمر با ارزش اکثر ما به تجربه کردن درباره مسائل گوناگون گذشته است. این روش خوب است ولی کافی نیست. در اهمیت تربیت و یادگیری در دوران کودکی همین بس که امام علی ع در نامه 31 نهج البلاغه خطاب به امام حسن ع می‌فرمایند: در تربیت تو شتاب کردم پیش از آنکه دل تو سخت شود و عقل تو به چیز دیگری مشغول گردد. و بعد ایشان به اهمیت استفاده از تجارب دیگران در ادامه اشاره می‌کنند.

دوست عزیز بیشتر ما حل مسئله بلد نیستیم چون از خانه‌‌‌ای وارد محیط آموزشی شدیم که فقط امر و نهی شدن را یاد گرفته بودیم و با همسالان خود در رقابت برای دختر یا پسر خوب بودن به سر می‌بردیم و آنجا با معلمهایی روبرو شدیم که خود آنها هم به جز حل مسائل درسی حرف دیگری برای گفتن نداشتند. بین خودمان بماند آنها هم بلد نبودند مسائل شان را حل کنند. رفتیم دانشگاه وضع مان بدتر شد. ارتباط با اساتیدی که اخلاق شان زمین تا آسمان با معلمهای مدرسه فرق داشت و همکلاسی‌هایی با جنس مخالف و سن‌های متفاوت. همه خانواده و جامعه در تلاش بود تا هوش شناختی ما بالا برود غافل از آنکه هوش شناختی یا IQ کاملا ارثی ست و آنچه ما باید تقویت می‌کردیم هوش هیجانی یا EQ مان بود. البته خبر خوب اینکه برای یاد گیری و ارتقای هوش هیجانی هیچوقت دیر نیست.

اگر شما مراحل حل مسئله را در گوگل سرچ کنید تقریبا با این چند روش یکسان روبرو می‌شوید: آگاهی و شناخت مسئله – بارش فکری – حذف راه حلهای نامناسب – ارزیابی راه حلهای مناسب – اجرا. ولی حل مسئله برای اشخاص مختلف یک نسخه واحد نیست که بشود در اینجا و پشت مانیتور به راحتی پیچید و ارائه کرد. چند نکته اساسی که به نظرم رسید اینجا بیان می‌کنم امیدوارم به درد خوانندگان بخورد.

- در ابتدا تا ما شناخت درستی از خودمان پیدا نکنیم و توانائیها و محدودیتهایمان را نپذیریم، نمی‌توانیم به درک درستی از چگونگی حل مسائل و مشکلاتمان برسیم. قبل از طی مراحل بالا باید مشکل را با آغوش باز پذیرفت و دست از انکار و فرافکنی برداشت.

- برای مغز ما جملات کلی مثل من اعتماد به نفس ندارم، قوی نیستم یا برای امتحان کنکور چکار کنم؟ قابل پذیرش و هضم نیست. سعی کنید مشکلتان را دقیق، مشخص و جزئی تشریح کنید تا اول برای خودتان درخور فهم شود و آنگاه ریز به ریز و مرحله به مرحله به حل آن بپردازید.

- تمرکز و مدیریت افکار برای رسیدن به مناسب ترین راه حل. البته تمرکز باید آگاهانه و حول و حوش عواملی باشد که در کنترل شماست. یعنی تمرکز بر روی راه حلهای غیر قابل دسترس و غیر واقع کاری بیهوده است.

- شناخت ابزاری که برای حل مسئله در دست داریم. مثل امکانات موجود در خانواده و اجتماع و امکانات روحی و جسمی‌خودمان.

- از درون به حل مسائل نپردازید یعنی آنقدر مشکل را درونی نکنید که دچار تردید، نگرانی و ناتوانی در حل آن بشوید. از بیرون به سعی و کوششی که برای رفع آن می‌کنید توجه داشته باشید به نتیجه زیاد فکر نکرده و بیشتر عمل کنید.

- گاهی هم باید دست از تمرکز روی مسائل برداشت و آنها را به حال خود رها کرد تا مسیر خود را طی کنند. از بعضی مشکلات باید فرار کرد و بعضی را باید بگذاریم در گذشته بمانند و رها شوند. نه اینکه سعی کنیم فراموش کنیم چون امکانش وجود ندارد. اگر قرار است مشکلی را کنار بگذاریم باید آگاهانه باشد.

- در انتها هم باید بگویم زندگی بدون رنج و مشکل وجود ندارد و چه زیبا امیرالمومنین امام علی ع می‌فرمایند: بدان که تو به همه آرزوهای خود در این دنیا نخواهی رسید. کمال طلبی بیش از حد و فراتر از توان و حدود شخص، مشکل را پیچیده تر می‌کند. در حل مسئله منعطف باشید چون ممکنست راهی که رفته اید اشتباه باشد و مجبور باشید راه دیگری را امتحان کنید. این دلیل ضعف و احمقی ما نیست دلیلش انسان بودن و جائز الخطا بودن و عدم اشراف کامل به هستی ست. خود را ببخشید و بدانید هر چالشی در زندگی شما یا حل می‌شود یا قابل گذر است.

چرا هر ماه خاموش و روشن کردن چند ثانیه‌ای مودم و روتر برای اینترنت و وای‌فای خوب است
بازدید : 81
سه شنبه 26 آبان 1399 زمان : 14:38

فرقی نمی‌کند با چه کسی مشورت کنیم روانشناس و مشاور، خانواده، دوستان یا یک روحانی، همه توصیه می‌کنند که برای رضای خدا و رهایی از فشار خشم و کینه‌‌‌ای که بر روح ما سنگینی می‌کند، کسانیکه باعث رنج شما شده اند را ببخشید. ولی آیا اینکار ممکن است؟ روانشناسان معتقدند که هر اتفاقی که برای ما افتاده باشد خواه یک تجربه شیرین یا یک رویداد تلخ، خاطراتی به یاد ماندنی در ذهن ما خواهند نگاشت که هرگز از بین نخواهد رفت یعنی آنها مکانی را در مغز ما اشغال و همانجا جا خوش می‌کنند و اگر برای مدتی فراموش شوند فقط تلنگری کافیست که تمام آنرا با همه جزئیات دوباره به یاد آوریم. اگر بدانیم که بخشش کاریست که ما برای خودمان انجام می‌دهیم نه فرد مقابل شاید راحت تر بتوانیم آن را بپذیریم ولی بیشتر ما از قربانی بودن خودمان لذت می‌بریم و یک نوع اعتیاد به آدرنالین ترشح شده در هنگام خشم و نفرت، پیدا کرده ایم پس دوست نداریم رهایش کنیم. از یک طرف آرامش می‌خواهیم و از طرفی دیگر قادر به بخشیدن نیستیم. گاهی هم بخشیدن برای ما نوعی عقب نشینی و در نهایت شکست از طرف مقابل تلقی شده و بنابراین برای گذشت مقاومت نشان می‌دهیم و فکر می‌کنیم که اینکار نوعی مهر تأیید بر اعمال ناشایست افراد است و این در حالیست که انرژی زیادی را در جهت انباشت و نگهداری خشم و نفرت مان و جلوگیری از التیام زخمهای کهنه و وارسی مرتب آنها به کار می‌بریم و اینکار بیش از اندازه ما را خسته و ناتوان خواهد کرد. اگر این ذخیره انرژی را در راه مطلوبتری آزاد کنیم قدرت زیادی در دست خواهیم داشت. یک راه حل اینست که افکار ناخوشایند و احساسات آزاردهنده را هدایت پذیر و تحت کنترل درآوریم. یعنی بروز و ظهور آنها به اجازه ما باشد. در واقع ما آن احساسات را به گوشه‌‌‌ای از مغز خود هدایت کرده و سعی می‌کنیم بی موقع مزاحم ما نشوند سپس در زمانی که خودمان تعیین کردیم به سراغشان رفته و اجازه می‌دهیم که حرفشان را بزنند آنگاه شروع کنیم به نوشتن آنها. همه آن احساسات منفی را بنویسیم. سختگیرانه خودمان و دیگران مقصر را نقد کنیم. به این ترتیب آنها را از ذهن خارج کرده بر روی کاغذ میآوریم و در کنار خود قرار می‌دهیم. این روش برون ریزی افکار می‌تواند تکرار شود. قرار نیست شما چیزی را فراموش کنید فقط آنها را زیر سلطه خود در می‌آورید. مرحله بعد از برون ریزی عمل جایگزین سازی است. اگر خاطرات نامطلوب بخشی از مغز ما را تصرف کرده اند باید جای آنها را با احساس دیگری عوض کنید. در این فرایند نمی‌خواهید به جنگ خودتان بروید فقط کافیست که با خود بگوئید حس تنفر متعلق به من نیست با اینکار حس محبت خود بخود جانشین تنفر قبلی خواهد شد.

اما حقیقت امر چیز دیگریست. اگر ما غالبا نمی‌توانیم کسی را که به ما بدی کرده ببخشیم یا اگر هم در ظاهر می‌بخشیم ولی در درون مان هنوز هم از او مکدر هستیم، دلیلش به آن شخص و یا حتی کاری که انجام داده مربوط نمی‌شود. همه چیز به خود ما بستگی دارد ما به زبان شخص را می‌بخشیم و بعد رهایش می‌کنیم. فکر می‌کنیم اگر او را رها کنیم خلاص شده ایم ولی اشتباه می‌کنیم. اگر بتوان کسی را که به ما بدی کرده را کمک کنیم تا از نقصی که در اثر گناه یا اشتباه به آن مبتلا شده رهائی یابد آنوقت است که به آرامش واقعی می‌رسیم. دیگر کینه‌‌‌ای از او در دلمان باقی نمی‌ماند. پاک پاک می‌شویم از تمام احساسات بدی که نسبت به او داریم و این پاکی از ما انسانهای قویتری می‌سازد. این یک روش متعالی و خاص انسانهای برگزیده است ولی من و شما هم می‌توانیم امتحان کنیم.

دفاع از دستاوردها و یا کمپاین برای دوام اشغال؟
بازدید : 65
جمعه 22 آبان 1399 زمان : 5:38

در پست قبلی گفتیم که یکی از دلائل شاد نبودن بی هدفی است. بی هدفی باعث می‌شود که مرتب از این شاخه به آن شاخه بپریم بدون اینکه به نتیجه خاصی برسیم. بی هدفی از علت‌های بیکاری ست که معضل جامعه امروز ماست. وقتی برای من و شمائی که در یک رشته خاص به مهارت و دانشی رسیده ایم شغل و حرفه‌‌‌ای پیدا نشود مجبوریم مرتب دنبال یادگیری مهارتهای جدید و بعضا غیر مرتبط با هم باشیم. مطلبی توی ویرگول خواندم از یک مربی بدنسازی که گله کرده بود چرا اینهمه مربی از رشته‌های غیر ورزشی جذب این حرفه می‌شوند و این عدم دانش کافی ممکنست سلامتی کسانی که به آنها و توصیه‌های ورزشی شان اعتماد می‌کنند را به خطر بیاندازد. آقای محترمی‌طی یک پیام تلگرامی‌برای من نوشته بود که هنوز بعد از سی سال زندگی نتوانسته بفهمد که بالاخره وارد چه حرفه و شغلی شود و مرتب کار عوض می‌کند. البته من در این پست فقط سعی می‌کنم علت مسئله را بیان کنم و متأسفانه راهکار مناسب که همان تربیت نیروهای انسانی مطابق با نیاز جامعه می‌باشد در دست من نیست.

در گذشته‌های نه چندان دور یعنی تا نسل پدر و مادرهای دهه‌ی بیست و سی، راه برای جوانان کاملا مشخص بود. پسرها معمولا جذب حرفه و هنر پدری که میراث خانوادگی شان بود می‌شدند و دخترها هم انتخابی غیر از ازدواج در سن پائین با همان آقا پسرها نداشتند. البته اگر پسر یا دختری هم یاغی می‌شد و می‌خواست درس بخواند گزینه‌های مشخصی برای ادامه تحصیل داشت و در نهایت هم بلافاصله جذب ادارات دولتی که آن زمان با توجه به وجود همان حرفه‌های سنتی کمبود نیرو داشتند، می‌گردید.

اما امروزه مسئله فرق کرده است خیلی از حرفه‌هایی که در زمان گذشته بازار کار خوبی داشتند دیگر از رونق افتاده اند و میل به ادامه تحصیل هم با توجه به تنوع دانشگاه‌ها و رشته‌های تحصیلی بالا رفته است. دانشگاه‌هایی که در هر شرائطی مدرک داده و افرادی بدون علم و مهارت کافی تحویل جامعه‌‌‌ای می‌دهند که هیچ جائی برای آنها در نظر نگرفته است. یعنی رشته‌هایی که هیچ برنامه‌‌‌ای برای آینده آن مد نظر نمی‌باشد.

این فارغ التحصیل بیکار بدون مهارت که چاره‌‌‌ای جز استخدام در مراکز دولتی یا شرکت‌های خصوصی و پشت میز نشینی ندارد، نهایتا متوسل می‌شود به اینترنت و انواع و اقسام سایت‌ها و شبکه‌های مجازی که از هر سری سخنی و راه کاری بلند می‌شود و تقریبا همه حالت نصیحت گونه دارد و بدون در نظر گرفتن شرائط شما یک راه کلی بیان می‌کنند و بعضی‌ها هم که آنقدر اعتماد به سقف شان بالاست که با گرفتن مبلغی راهکارهایشان را به شما می‌فروشند و احساس می‌کنم به هر زوری که هست می‌خواهند شما را شغل دار و خوشبخت کنند. البته در این میان منابع و سایتهای خوبی هم پیدا می‌شوند که راه حل نداده و قصد قالب کردن بسته‌های موفقیت هم به شما ندارند بلکه شما را به سمت جلو هل می‌دهند تا با افزایش اعتماد به نفس و دانش و مهارت کافی بتوانید در این اقیانوس مواج بحران و سرگردانی یک غرق شده از پیش تعیین شده نباشید.

دوست عزیزی که پیام داده بودید که نمی‌دانید از این دنیا چه می‌خواهید و به هر دری که می‌زنید شما را راضی نمی‌کند بدانید و آگاه باشید نیازی در درون شماست که برای رسیدن به آن انگیزه و علاقه لازم است. اما نیازی که واقع بینانه نباشد و مغز انگیزه‌ی محکمی‌برای بودنش پیدا نکند، تلاش شما در جهت رفع آن نیاز محکوم به شکست است. آخرش این است که شما می‌شوید گواه مثال آقای شعبانعلی به مانند یک اقیانوس کم عمق که از هر جائی چیزکی یاد گرفته اید بدون اینکه در آن مهارت کافی کسب کرده باشید. اینکه انسان بخواهد در همه رشته‌ها پیشرفت کند با توجه به شرائط و عمر مفید یک انسان، کاری بیهوده است و امکان پذیر نمی‌باشد. البته رشد تک بعدی هم کمکی نخواهد کرد. باز هم مثال آقای شعبانعلی درباره این افراد یک چاه خیلی عمیق با قطر کم است که آن هم عملا قابل بهره برداری نیست. و پیشنهاد همه اهل فن رشد کردن به شکل T می‌باشد. توضیح تخصصی تر در این زمینه را در سایت آقای شعبانعلی بخوانید. خیلی از اهدافی که شما به دنبال آن هستید در کنار هم بی فایده هستند ولی بعضی با یکدیگر قابل جمع شدن می‌باشند. مثلا شما در هر رشته‌‌‌ای که تحصیل کرده باشید یادگیری زبان انگلیسی و کامپیوتر، طراحی یک سایت یا وبلاگ تخصصی، داشتن هنر خوب نوشتن و سخنوری از ملزومات هر شغل در این برهه از زمان می‌باشد.

حتی با این اوضاعی که با آن دست به گریبان هستیم بهتر است زیاد از این شاخه به آن شاخه پرواز نکنیم و در مسیر رشد نرمال قرار داشته باشیم.

توزیع3 هزار بسته نوشت افزار ایرانی بین دانش آموزان نیازمند سرخس
بازدید : 46
پنجشنبه 14 آبان 1399 زمان : 22:37

شاید بگید تو این اوضاع گرونی و کرونایی دلیلی برای شادی وجود نداره. ولی چاره چیه؟ بزارین یه خورده با هم صحبت کنیم شاید به نقطۀ مشترکی رسیدیم.

هر فرد در جریان سازگاری با زندگی دچار تعارض می‌شود. مطالبی که یاد گرفته ایم تجربیاتی که داشته ایم هر آنچه که دور و برماست حاکی از اتفاقات ناگوار و رویدادهایی ست که باعث می‌شوند ما دلیلی برای شاد نبودن پیدا کنیم. پس خیلی از ما در کشمکش برای شاد بودن یا نبودن به سر می‌بریم. ولی باید بدانیم که لزوما همه‌ی انسانهای خوشحال مرفهین بی درد و مشکل نیستند شاد بودن با بی مشکل بودن ضرورتا همراه نیست. آنها می‌دانند که دیگران مسئول گرفتاری آنها نیستند و می‌دانند غصه خوردن فقط حس ترحم دیگران را تحریک کرده و بار آنها را سبک نخواهد کرد بنابراین سعی می‌کنند در اوج سختی هم در حد توان تظاهر به شادی کنند. اگر به این باور برسیم که شاد بودن لازمه یک زندگی ست و به همان اندازه که به آب و غذا نیاز داریم به آن هم نیازمندیم اگر درک کنیم که همانقدر که در تلاش برای امرار معاشیم و در حال سرمایه گذاری برای رسیدن به پول بیشتر ضروریست روی خودمان نیز سرمایه گذاری کنیم، این حقیقت را باید بپذیریم که هیچکس در این راه به سود واقعی نمی‌رسد مگر اینکه سرمایه اولیه اش شادی باشد.

و اما پاره‌‌‌ای از دلائل ناشادی!

بعضی از ما یاد گرفته ایم که در جلوی دیگران در حد غیر متعارفی اغراق کنیم حتی در اظهار بدبختی و گرفتاری. به طور غلو آمیزی از مشکلات بگوئیم و مثلا به جای لبخند زدن به همدیگر و یا یک سلام خشک و خالی بگوئیم: "ببخشید یادم رفت اینقدر مشکلات و درگیریها زیاد شده که آدم از خودش هم یادش میرود." در اصل مشکلات اکثر ما آنقدر زیاد و پیچیده نیستند که ما از سلام کردن به یکدیگر یادمان برود و یا حوصله‌ی یک لبخند ساده را هم نداشته باشیم. پس بیشتر ما وانمود می‌کنیم که دردسرهای زیادی داریم اصلا فکر می‌کنیم مشکل داشتن یعنی با کلاسی و کسی که مشکل دارد ولی ابراز نمی‌کند را عجیب و غریب، ظاهر کار و خودنما می‌پنداریم. در حالیکه این ما هستیم که ناخواسته خودنمائی می‌کنیم. البته در این میان عده‌‌‌ای هم هستند که به عمد خودشان را مشکل دارترین آدم دنیا نشان می‌دهند تنها به این دلیل که از چشم زخم دیگران در امان باشند!

نارضایتی از وضع موجود و تلاش بیهوده برای بدست آوردن آینده‌‌‌ای مطلوب ولی غیر قابل دسترس دلیل دیگر شاد نبودن ما ایرانی‌هاست. انسان موجودی بی قرار است و صرفا در یک وضعیت ثابت نمی‌تواند قرار گیرد زیاد در خاطرات غرق می‌شود و مرتب دلهره آینده را دارد. موفقیت یعنی تلاش مستمر و در حد توان در جهت صحیح و درست بدون توجه به نتیجه. ولی وقتی که فکر می‌کنیم سهم مان در این دنیا کم بوده و به حق مان نرسیده ایم احساس افسردگی می‌کنیم.

دلیل دیگر شاد نبودن بی هدفی است. وقتی که طرحی برای زندگی خود نداریم و صبح‌ها بدون برنامه ریزی از خواب بلند می‌شویم، نمی‌توانیم انتظار داشته باشیم روز با انگیزه و پر از نشاط را سپری کنیم. هدف داشتن از نیاز سرچشمه می‌گیرد. نیاز لازمه حیات در این جهان است. در پست دیگری نوشته بودم که ما به نیاز، نیاز داریم. اگر از خواب بیدار شدید و احساس کردید احتیاج به انجام کار خاصی را ندارید مطمئن باشید روز خوبی را نخواهید گذراند.

شادی قوه محرکه ما انسانهاست و اگر نباشد عملا ما دست بسته و منفعل می‌شویم و جامعه ناسالم و غیر قابل سکونت. همه هستی در بی قراری به سر می‌برد حرکت و جنبش لازمه این دنیا ست و اگر نباشد دنیا نابود خواهد شد. این وظیفه‌ی ماست که شاد باشیم و عشق بورزیم. مگر نه اینکه عالم برای ماست و ما برای همدیگر. خداوند مطلق بخشنده‌ی بخشنده‌هاست غنی مطلق است نه دست خالی. هر چیزی در این دنیا به آسانی بدست نمی‌آید ولی غیر قابل دسترس هم نیست. شادی هم همینطور. درست است که بعضا زندگی سخت است و فاجعه بار پس نباید توقع داشته باشیم که به این راحتی بتوان در این شرائط خوشحال بود و لبخند زد اما نمی‌توان هم ادعا کرد که اینکار غیر ممکن است. ما براحتی می‌توانیم خودمان را گول بزنیم. روح و جسم ما با هم در ارتباط است و خیلی از بیماریهای روحی ما نتیجه ترشح هورمونهای شیمیایی اعضای بدن در شرائط تطبیق با محیط است. ما می‌توانیم از این تعادل فیزیولوزیک بدن برای خود یک فرصت بسازیم فرصتی برای شاد شدن. فعالیت‌هایی مثل ورزش کردن، گوش کردن و یادگیری موسیقی و دیگر رشته‌های هنری، خواندن یک رمان زیبا و ... اینها مثل مواد مخدر عمل می‌کنند ممکنست به طور موقت مشکلات را فراموش کنید ولی هر وقت اراده کنید در دسترس شما بوده و دوباره می‌توانید با پرداختن به آنها شادمانی را تجربه کنید. یادمان باشد اگر جسم و روح مان را سالم نگه داریم بهتر می‌توانیم مسائلمان را مدیریت کنیم. یک انسان سالم و مشکل دار بهتر است از یک بیمار با همان مسائل و مشکلات.

ورزش مخصوصا کوهنوردی که رقابتی در کار نیست و هر کس با هر سن و توان بدنی می‌تواند آن را انجام دهد، و یا مشغله‌هایی مانند انجام کارهای هنری، بر روی احساسات ما به طور ناخواسته تأثیر می‌گذارد. با ترشح هورمونهای شادی زا و دفع سموم بدن و چربی‌های اضافی می‌توان یک شادی لذت بخش را با تمام مشکلات تجربه کرد. ما به یک فعالیت رفتارمان شرطی می‌شود یعنی حتی وقتی که زمان مشخص انجام آن می‌رسد احساس خوبی داریم چون قبلا از آن یک تجربه لذت بخش بدست آورده ایم پس زمانی که ورزش هم نکنیم باز هم این حس خوب را تا مدتها با خود همراه خواهیم داشت.

ادیت زدم تقدیم به الهه جون
بازدید : 55
چهارشنبه 6 آبان 1399 زمان : 23:37

جای دوری نمی‌رویم مصداق این مطلب من و شمایی هستیم که با این پدیده بی تفاوت برخورد می‌کنیم و آن را عادی می‌پنداریم و خود نیز گاهی از آن مبرا نیستیم. بد قولی عدم وفای به عهد است در مسیر تلف کردن سرمایه‌های دیگران خواه این سرمایه اموالش باشند یا وقتش و یا حتی احساسش. و اما من تنها یک پیام از انسانهای بد قول دریافت می‌کنم و آن اینست که ایشان من را جدی نمی‌گیرند و ارزشی برایم قائل نیستند و فکر نمی‌کنم توهینی بدتر از این کار وجود داشته باشد. مهم نیست چقدر بهانه‌های منطقی بتراشند اتفاقا هر چه دلیل بیاورند بیشتر زشتی کارشان مشخص می‌شود. گفتن جملاتی مثل اینکه گرفتاری پیش آمد، آنقدر سرم شلوغ بود که یادم رفت و ... این احساس بد را در شما بوجود می‌آورد که شما یک انسان بیکار، بدون مشکل، ساده لوح و احمق هستید. اصلا در بین ما ایرانیها بد قولی نوعی باکلاسی ست مثل خیلی از صفات زشت دیگر. بدانیم که این صفت کاملا آموختنی ست و هیچ انسانی اینگونه به دنیا نمی‌آید.

کودکی را در نظر بگیرید که اسباب بازی قرضی دوستش را خراب می‌کند و والدین با کلمه اینکه هر دو بچه هستند دو پیام نا به جا به کودکان خود منتقل می‌کنند یکی عادت می‌کند به بد عهدی و دیگری آن را به عنوان یک اصل در زندگی می‌پذیرد. اما اگر کودک خطاکار با پول تو جیبی خود خسارت دوستش را جبران کند اتفاق دیگری می‌افتد او می‌فهمد که آزاد نیست هر طور دلش خواست با داشته‌های دیگران بازی کند و کودک دیگر یاد می‌گیرد که در مواجهه با بی مسئولیتی دیگران به مانند یک قربانی عمل نکند.

بیاییم صادقانه این معضل را واکاوی کنیم. چرا بد قولی می‌کنیم؟ طبق اصول روانشناسی هر رفتاری که از ما سر می‌زند تابع قانون علت و معلول است. علت انجام کار انگیزه است و موتور انگیزه با نیاز و احتیاج روشن می‌شود. انگیزه یک انسان بد قول چه می‌تواند باشد و چه نیازی را از او بر طرف می‌کند؟ خیلی از ما به خاطر راضی نگه داشتن دیگران البته به صورت موقت به خواسته‌هایشان پاسخ مثبت می‌دهیم در حالیکه از انجام آن ناتوانیم. در حقیقت این ضعف ما را در قدرت نه گفتن می‌رساند. شاید این بی مسئولیتی که از نیت خیرخواهانه ما نشأت می‌گیرد زیاد وجدان ما را آزرده نکند اما باید بدانیم شخص برای اینکار ما متحمل هزینه‌های عاطفی و زمانی زیادی خواهد شد و ممکنست به دلیل اعتماد به ما فرصت‌های دیگری را از دست بدهد. گاهی نیاز به جلب توجه از سوی دیگران یعنی دیده شدن انگیزه بد قولی است. مثلا دیر رفتن به یک جلسه و قرار کاری و جلب توجه نگاه‌های دیگران برای عده‌‌‌ای لذت بخش است. دیدن چشمان منتظر حضار هیجان انگیز است و حس خاص بودن می‌دهد. و یا در جامعه‌‌‌ای که خیلی‌ها از معضل بیکاری رنج می‌برند اینکه یک نفر با بد قولی‌ها و دیر آمدن‌های مکرر، خود را پرمشغله و گرفتار جلوه دهد، می‌تواند واقعا ارضا کننده باشد. گاهی ما می‌خواهیم کنترل بیشتری نسبت به اوضاع داشته باشیم و چون دیگران به خدمات ما نیازمندند به وعده‌های خود عمل نمی‌کنیم به قرارهایمان اهمیت نمی‌دهیم و در اصل از نیاز آنها سوء استفاده کرده و با اینکار آنها در جهت اهداف خود هدایت می‌کنیم.

علت بد قولی هر چه باشد ثمره‌‌‌ای جز از بین رفتن اعتماد، کاهش روابط سالم فردی و اجتماعی و افزایش کینه، دلخوری و سوء تفاهم ندارد. بنابراین شک نکنید چنین شخصیتی به دروغگویی، پرحرفی، بی برنامگی و بی مسئولیتی شهره خواهد شد.

معرفی و خوانش کتاب به مناسبت سالروز امامت امام مهدی عجل الله در کتابخانه عمومی مرحوم مهندس حسین گران
بازدید : 36
چهارشنبه 6 آبان 1399 زمان : 23:37

نیمۀ تاریک وجود کتابی ست نوشتۀ خانم دبی فورد روانشناس آمریکایی. خانم فورد در سن 57 سالگی در اثر ابتلا به سرطان درگذشت ولی آثار به جا مانده از ایشان همواره مورد توجه علاقه مندان حوزۀ روانشناسی می‌باشد. طلاق معنوی از دیگر کتابهای این بانو می‌باشد که به موضوع مهم اجتماعی می‌پردازد که در خانواده و جامعه کمتر به آن پرداخته می‌شود و می‌تواند سالهای سال خانواده‌‌‌ای را درگیر خود قرار داده و اثرات غیر قابل جبرانی بر روحیه زوج‌ها و فرزندان ایشان بگذارد. البته هنجارهای حاکم بر جامعۀ ایرانی که همواره سعی در بقای یک رابطه به هر طریق ممکن، می‌باشد خود باعث می‌شود این آسیب مهم مورد توجه قرار نگیرد. اینکه یک رابطه به بن بست رسیده را بخواهند پا بر جا نگه دارند در حقیقت ظلم بزرگی ست که در حق بنیان محکم و مقدس خانواده روا می‌گردد. البته یادتان باشد همانطور که تشخیص یک بیماری با پزشک است تشخیص اینکه یک رابطه با مشکل مواجه است یا خیر نیز با مشاور و روانشناس و خبرۀ اینکار می‌باشد چون طلاق خود یک آسیب اجتماعی با عواقب گوناگونی می‌باشد که نباید عجولانه درباره آن تصمیم گرفت.

و اما چند نکته خواندنی از کتاب نیمه تاریک وجود. به شما اطمینان می‌دهم این کتاب حداقل ارزش یک بار خواندن را خواهد داشت و چون هر موضوع کتاب با مثالهای مختلفی مورد بحث و ارزیابی قرار می‌گیرد، مطالب قابل فهم بوده و در ضمن شما را خسته نمی‌کند.

- نیمه تاریک وجود تمرین یکی شدن با خود است خودی که بیگانه و مطرودش کرده اید.

- ما از روبرو شدن با خودمان می‌ترسیم پس سعی می‌کنیم هر چیزی که در ماست به دیگران نسبت دهیم و آن را در خودمان انکار کنیم.

- باید خصوصیات خود را بپذیریم و در آغوش بگیریم. آنها به ما تعلق دارند. آنها را دوست بداریم و سرکوب شان نکنیم. بگذاریم ابراز وجود کنند.

- عاشق باشیم. عشق واژۀ کاملیست و در برگیرنده تمامی‌احساسات خوب و بد. به قول یونگ کامل باشیم نه خوب. گاهی ما برای خوب بودن و دوست داشتنی و قابل قبول بودن، دیگران را زیر پا می‌گذاریم. ما برای کامل بودن به تمام صفات نیک و بدمان نیازمندیم.

- خودتان را به خاطر اینکه انسان هستید و انسان کاستی دارد ببخشید.

- آنچه از ابعاد و خصوصیات وجودتان را اگر مالک نشوید او مالک شما خواهد شد.

- فهرستی از جنبه‌های شخصیتی خود را که دوست نداریم تهیه کنیم و جنبه‌های مثبت هر کدام را بنویسیم.

- در دام متعارف نیفتید. یعنی اگر اینطور یا آن طور می‌شد زندگی من بهتر بود.

همین ما آدمهای بدقول
برچسب ها نیمه تاریک وجود ,
بازدید : 39
چهارشنبه 6 آبان 1399 زمان : 23:37

سوالی ست که شاید به فکر خیلی‌ها بیفتد و احساس کنند در مرحله‌‌‌ای هستند که دیگر نیازی به خواندن قصه ندارند اما یک داستان خوب و یک رمان پرداخته شده و هدفمند خیلی بیشتر از کتاب‌های خشک آموزشی می‌تواند در امر یادگیری تأثیر گذار باشد. اصلا اگر می‌خواهید جامعه شناس، فیلسوف یا حتی روانکاو خوبی باشید لازمست رمان بخوانید. داستانهایی مانند رویای شیرین اثر دوریس سلینگ و دنیای سوفی نوشته یوستین گرودر از شما یک جامعه شناس و فیلسوف می‌سازد بی آنکه شما را مجبور به خواندن یک سری مطالب خشک و نامفهوم مولفان کتب مربوط به این رشته‌ها بنماید. یک رمان خوب به زوایای ناپیدای اشخاص، مذاهب و فرهنگهای گوناگون می‌پردازد و اساسا جهت دار است. رمان شما را به درون جامعه و داخل خانه کاراکترهایش می‌برد و کل زندگی آنها را برایتان موشکافی می‌کند و به مثابه یک تحقیق میدانی ست. خواندن اینگونه داستانها حتی اگر با نظر و عقیده شخصی ما هم مخالف باشند باز هم خواندنی هستند. بالآخره دغذغه‌‌‌ای در یک نویسنده وجود داشته که دست به قلم برده و آن را در قالب داستان بیان نموده است و قرار هم نیست که نگرش و باورهای من توسط رمان شکل بگیرد. اگر خواننده زرنگی باشید و آنچه را که نویسنده قصد بیان آن را داشته است دریافت کنید می‌توانید به بسیاری از مسائل فردی و اجتماعی جوامع و انسانها آگاهی پیدا کنید.

همین ما آدمهای بدقول

تعداد صفحات : 0

آرشیو
آمار سایت
  • کل مطالب :
  • کل نظرات :
  • افراد آنلاین :
  • تعداد اعضا :
  • بازدید امروز :
  • بازدید کننده امروز :
  • باردید دیروز :
  • بازدید کننده دیروز :
  • گوگل امروز :
  • گوگل دیروز :
  • بازدید هفته :
  • بازدید ماه :
  • بازدید سال :
  • بازدید کلی :